+ سلماس
صبح زود بیدارباش زدند و برخاستیم و وسایل را مرتب جمع و جور و داخل کیسه سربازی قرار داده و بعد از اقامه نماز صبح و خوردن جیره صبحانه و مرتب کردن لباس به صف و بعد از صحبتهای نماینده تیپ سلماس سوار اتوبوسهایی که از قبل برای انتقال آماده کرده بودند شدیم و به آرامی محیط لشکر را ترک و به سمت سلماس حرکت کردیم. سلماس جزو شهرهای شمالی استان آذربایجانغربی و شهری است با مردمانی بسیار خونگرم و ترک زبان ، اما اطراف سلماس و در حاشیه مرز با ترکیه دارای روستاهای کردنشین میباشد که هموطنانی سخت کوشی ساکن هستند.
بهر صورت اتوبوس همان مسیری را که از تبریز به ارومیه آمدیم را برگشت و بعد از عبور از مرکز شهر وارد جاده تبریز و با طی مسیر به گردنه قوشچی و با عبور از گردنه به دشت سلماس سرازیر و ساعتی بعد وارد سلماس شد. شهر سلماس در نگاه اول برایم بسیار تازگی داشت،چون شهری مانند صفحه شطرنج بود.
اتوبوس با گذر از چهارراههای مختلف به تیپ 2 سلماس رسید و بعد از انجام تشریفات قانونی و گرفتن اجازه عبور وارد پادگان و با طی مسیری در داخل پادگان به محل استقرار رسید و توقف کرد . با راهنمایی نماینده تیپ از اتوبوس پیاده و بعد از تحویل گرفتن کیسه سربازی به صف ایستادیم و از طرف فرماندهی تیپ به ما خوش آمد و نماینده عقیدتی سیاسی پادگان هم برایمان سخنرانی و خیرمقدم گفت و سربازهای تازه وارد را قرعه کشی کردند. تیپ سلماس دارای 2 گردان پیاده بود ،گردان 117 و گردان 119 و در قرعه من و حیدرعلی و چند نفر از بچه های دیگر جمعی گردان 117 شدیم و ما را به نماینده گردان تحویل دادند.
گردان در آن روز به اردو ی رزم رفته بود و فرمانده اش در پادگان نبود و جانشین فرمانده گردان به ما خوش آمد گفت و سربازهای تازه وارد را بین گروهانهای گردان تقسیم و من و حیدر و حسینعلی یونس و چند نفر دیگر جمعی گروهان سوم شدیم و نماینده گروهان ما را تحویل گرفت.
+ ارومیه
هوالجمیل
بالاخره اتوبوس از میدان راه اهن تهران حرکت و بعد از عبور از شهرهای غرب کشور ( قزوین - تاکستان - ابهر - زنجان - میانه - بستان اباد - تبریز - صوفیان - مرند - خوی - سلماس ) روز بعد به ارومیه رسیدیم .ان موقع فقط از تهران تا قزوین اتوبان و بقیه مسیر جاده دو بانده با عرض کم و بسیار پر تردد بود بطوری که 20 ساعت طی مسیر داشتیم .
اتوبوس پس از ورود به شهر ارومیه و عبور از چند خیابان اصلی وارد لشکر 64 شد و در ستاد لشکر پیاده شدیم. ستاد لشکر و محوطه ان برایمان خیلی تازه گی داشت .
ما را در میدان صبحگاهی لشکر به صف و بین تیپ های لشکر تقسیممان کردند که در توزیع انجام شده من و حیدر و چندنفر دیگر از بچه ها منجمله محرم در تیپ 2 سلماس افتادیم و تحویل نماینده تیپ شدیم. بعضی از بچه های هم خدمتمان که در تیپ های پیرانشهر و مهاباد افتاده بودند کمی ناراحت به نظر میرسیدند . ان موقع شهرهای کردنشین ناارام و میدان تاخت و تاز احزاب دمکرات و کومله و بعضی از یاغی های محلی بود.
با توجه به طولانی شدن مسیر تهران تا ارومیه و خستگی سربازان و فراهم نبودن امکانات انتقالمان به سلماس روز ورودمان به لشکر را به ما اسکان موقت دادند تا استراحت کنیم و در اسایشگاه وقتی با سربازان لشکر اشنا شدیم تازه فهمیدیم که خود لشکر هم شبها زیر ضرب است و از قسمتهایی مورد حمله قرار میگیرد.
به همین خاطر به ما اجازه خروج از پادگان ندادند و ان شب را در لشکر سر کردیم . تا بعد ............................................
+ شهید جمال صرفی(قسمت پنجم)
هوالجمیل
به ایستگاه تهران رسیدیم و از سوی ارتش منتظرمان بودند ، تمامی سربازان به صف شدند و نمایندگان ارتشی هر کدام لیستی در دست داشتند و جداگانه لیست ها را میخواندند و بعدا متوجه شدیم انان نماینده لشکرها و تیپ های مستقل هستند و برای تحویل گرفتن سربازها امدند. اسم من خواندند و در صف مربوطه رفتم ،بعدا حیدرعلی و محرم و محسن اکار و میرزایی وچند نفر دیگر که اسامی شان در ذهنم نیست در لیست ما قرار گرفتند و بعد از اتمام لیست بندی به ما گفتند این لیست از ان لشکر ۶۴ ارومیه است. و بچه های تهران رو دیدم که تو سرشان میزدند و سایرین هم به نوعی ابراز ناراحتی میکردند . عوضش سربازهایی که در لیست لشکر تهران قرار گرفته بودند ، شاد و سرحال بودند و به ما دلداری میدادند. اتوبوسها کنار راه اهن پشت سر هم صف کشیده بودند و منتظر ما بودند. با اتمام تقسیم به طرف اتوبوس ها هدایت و سوار شدیم . من و حیدر کنار هم نشستیم و با تکمیل ظرفیت اتوبوس ها به سمت مقصد حرکت کردند . مقصد ما ارومیه بود و تا ان موقع فقط اسمش را شنیده و وصفش را در کتابهای مدرسه خوانده بودم و موقعیت جغرافیایی اش را طبق نقشه تقسیمات کشوری میدانستم کجاست ، و از تهران به سمت غرب کشور تا ان زمان مسافرتی نداشتم و چون عاشق سیر و سفر و دیدن جاهای تازه بودم ،شاید در بین تمام سربازان تنها کسی بودم که از قرعه ام ناراضی نبودم و میگفتم هرچه پیش اید خوش اید و از اینکه برای رسیدن به ارومیه از خیلی از شهرهای بزرگ و کوچیک رد میشدیم و برای اولین بار ان شهرها را می دیدم بسیار خوشحال بودم و از طرفی بعد مسافت و دو ماه دوری از خانواده و پدر و مادر و برادران و خواهران و دوستان هم کلاسی دلتنگی هایم را بیشتر و سینه ام از درد سنگین میشد.
از تهران تا ارومیه ان موقع سال یعنی وسط چله زمستون ٢۴ ساعت راه بود و سربازها همه شان دمق و گرفته بودند . از ان شوخیها و بگو بخند داخل قطار خبری نبود.
و اتوبوس راه ارومیه را در پیش گرفت و اینگونه بود که :
< جمعی لشکر ۶۴ ارومیه شدیم >
+ شهید جمال صرفی(قسمت چهارم)
هوالجمیل
احساس خوبی داشتم چون تا اون روز سوار قطار نشده بودم.اولین بار سفر با قطار کیفی داشت که نگو و نپرس،وقت به کندی سپری میشد و معلوم نبود قطار کجا گیر کرده بود و پیداش نمیشد،هر طوری که بود سرمان را با رفقا گرم کردیم تا بالاخره بعد از دو سه ساعت قطار ویژه رسید و با نظم و ترتیب سربازها سوار شدند . من و حیدر و سید جلال و سه نفر دیگر در یک کوپه شش تخته جا گرفتیم و چون شام نخورده بودم ،خیلی گشنه بودم و جیره غذایی را باز و به بچه ها تعارف و در چشم بهم زدنی تمام شد . قطار در دل شب بطرف تهران در حرکت و بیرون هم بر و بیابان بود و پوشیده از برف ، بچه ها صندلی ها را جلو کشیدند و کف کوپه یه تیکه تخت شد و دراز کشیدیم ،هر جوری بود برای خوابیدن جا شدیم و با تحمل بوی نا مطبوع پای همدیگر اخرالامر خوابیدیم . بعد از گذشت چند ساعت با صدای مسولین واگن برای نماز صبح بیدار و به سرعت از جا برخاسته و سر و وضع را مرتب و پوتین سربازی را از زیر صندلیها پیدا و بسختی پوشیده و از قطار پیاده و بطرف توالت و دست شویی رفتیم . مسافرها و سربازها صف بسته بودند ،وضو گرفتیم و دو رکعت نماز صبح را به قصد قربت بجا اوردیم ،بعد از نماز فهمیدیم در ایستگاه گرمسار هستیم .با اعلان مسولین ایستگاه مبنی بر اتمام وقت توقف سوار قطار و با تلق و تلوق فراوان نه و نیم صبح به ایستگاه تهران رسیدیم.
+ شهید جمال صرفی(قسمت سوم)
هوالجمیل
بالاخره پس از چند ساعت گشت و گذار در شهر شاهرود و دیدن شهر بسطام که برایم بسیار جالب بود مرخصی ساعتی به اتمام و به پادگان برگشتم .البته چون کمی دیر شد و شام را توزیع کرده بودند بچه های هم خدمت از جمله حیدرعلی که انس و الفتی خاص با او داشتم کمی نگران شدند و جیره شام ام را گرفته بودند،این نکته را باید یاداوری کنم که در خدمت زمان توزیع شام هنگام عصر و دم غروب افتاب است ، تازه قصد خوردن شام را داشتم که اعلام کردند نیروهای اعزامی درب جبهه پادگان سوار کامیون شوند و من و بقیه بروبچه ها کیسه سربازی را جمع و کول کردیم و بطرف کامیونهای مستقر در درب جبهه راه افتادیم ،بعد از طی مسافت زیادی و نفس نفس زنان به اولین کامیون خالی که رسیدیم کیسه را انداختیم بالا و سریع پریدیم داخل کامیون و نشستیم . چون زمستون بود و هوا خیلی سرد ، چادر برزنتی پشت کامیون را انداخته بودند تا سربازها کمتر از سرما اذیت بشند.هنوز از مقصد چیزی به ما نگفته بودند ، کامیونها حرکت و بعد از حدود نیمساعت طی طریق نگه داشتند.اعلام کردند سربازها کیسه هایشان را بردارند و پیاده شوند و به صف بایستند،همه از کامیونها با کیسه پریدیم پایین و صف بستیم. تازه متوجه شدیم جلوی ایستگاه راه اهن هستیم و باصف ومنظم وارد ایستگاه شدیم.ارتش چندین کوپه از قطار شاهرود به تهران را برای انتقال سربازان اجاره کرده و به ما گفتند شما به تهران منتقل میشوید.
+ شهید جمال صرفی(قسمت دوم)
هوالجمیل
بالاخره دوره ۴۵ روزه اموزش تمام شد و تقسیممان کردند و با مینی بوس ما را به پادگان شاهرود منتقل و تا عصر در انجا بودیم . روز اول بهمن بود ،در پادگان با ما تسویه حساب و حقوف سربازی دوره اموزشی و هزینه سفر را به ما پرداخت و به همین خاطر کمی پول گیرم اومد . فکر میکنم من تنها سربازی بودم که در طول دوره اموزش فقط از خورد و خوراک ارتش استفاده و از بوفه پادگان در این خصوص استفاده ای نکردم و بدلیل بی پولی حتی از مرخصی شهری هم چشم پوشیدم ، به همین خاطر چون اولین بار بود به پادگان شاهرود امده و تاعصر فرصت داشتیم به ما مرخصی شهر داده بودند تا هر کس میخواد با خانوادهاش تماس بگیرد از این فرصت استفاده و زنگی بزند . ما هم که اون موقع تلفن نداشتیم و تو کل محله ما حتی یکی از همسایه ها تلفن نداشتند و تنها خط ارتباطی ما با خانواده نامه بود و از طریق پست انجام میشد و در ضمن تنها خریدم در دوره اموزش تهیه همین ملزومات نامه نگاری بود. حالا در شاهرود فرصتی دست داد واز طرفی پول هم داشتم و از مرخصی شهر استفاده و رفتم شهر و گشتی زدم، شاهرود را اولین بار میدیدم. البته تا اون موقع که ١٩ سال از عمرم میگذشت مسافرتم خلاصه میشد دریک سفر به مشهد مقدس و قم و سفرهای کاری به تهران که بعدا شرح مبسوطی دارد این سفرهای کاری.شاهرود بنظرم زیبا امد وشهری با قدمت و اثار تاریخی که خیلی ارام در دل کویر خوابیده بود.
+ شهید جمال صرفی(قسمت اول)
اول دفتر بنام ایزد یکتا
اشنایی من با شهید جمال صرفی به سال 59 بر میگردد. من در اذر 58 به خدمت سربازی اعزام و برای اموزش ما را به پادگان چهلدختر بردند . ان موقع سال یعنی نیمه دوم اذر منطقه چهلدختر عملا زمستان بود و گردنه خوش ییلاق خیلی وحشتناک ، از گردنه امازاده هاشم که محل ترددمان بود و به تهران میرفتیم بسیار غریب و بیگانه ، و احساس بدی در من ایجاد میکرد . از بچه محل هایم کسی با من نبود و اکثرا به پادگانهای دور پرت و پلا شدند.با دوستان جدیدی اشنا شدم ،حیدرعلی رحیمی طالارپشتی از قایم شهر و محرم بخشی از تهران که ارتباط با این دوستان با گذشت سی سال همچنان حفظ شده است. دوره اموزشی ما 45 روز طول کشید و در این مدت اموزش نظام جمع و رژه و صف و کار با اسلحه وبعضی اموزشهای انفرادی را یاد گرفتیم. ان دوره چهل و پنج روزه در ان سرمای طاقت فرسای زمستان 58 بسیار بر من خیلی سخت گذشت.تازه برای من که بچه شمال بودم و با کار و گارگری و درس خوندن بزرگ شدم و احذ دیپلم مان مصادف با انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاهها شد ،ان دوره اموزشی اینقدر سخت گذشت ،مجسم کنید بر بچه های نازک نارنجی تهران و بچه های ابادان که با انها هم خدمت بودیم چه گذشت. یادمه بچه های ابادان با پتو سربازی خودشان را می پیچیدند و به صبحگاه و نظام جمع می اومدند. وخیلی هاشون با اولین مرخصی شهری رفتند شاهرود و از انجا هم از خدمت در رفتند. چهلدختر در یک منطقه کوهستانی که ان موقع واقعا برهوت بود ، مابین ازادشهر گرگان و شاهرود و درست وسط گردنه خوش ییلاق واقع شده و در دل کوههای البز شرقی است و کاملا نقطه مقابل ابادان میباشد. بچه های ابادان در داخل اسایشگاه و با پتو کنار بخاری جمع میشدند و باز هم میلرزیدند و تنشان گرم نمی افتاد .
ان موقع انقلاب تازه پیروز شده بود و راجع به ارتش بحث زیاد بود ،عده ای بحث انحلال ارتش را مطرح میکردند و امام هم قاطعانه مقابل این تفکر ایستادند و اجازه ندادند این فکر رشد کند و میگفتند ارتش باید باشد و سلسله مراتب و انظباط در ان هم باید رعایت و تقویت گردد.از طرف دیگر دادگاههای انقلاب شدیدا فعال بودند و بدنبال عاملین کشتار مردم در راهپیمایی ها در بین نظامیان که به طاغوت وابستگی داشتند میگشتند. کمیته های انقلاب خیلی قدرت داشتند و تمام امور انتظامی و امنیتی در دست بچه های کمیته بود. از طرفی با پیروزی انقلاب ودر ان درگیری های بهمن 57 اکثر پادگانهای ارتش و پاسگاهای ژاندارمری و شهربانی و کلانتریها به دست مردم افتاد و در اذر 58 هنوز خیلی ها این اسلحه ها را تحویل نداده بودند و همه این عوامل باعث تق و لقی ارتش شده بود و جوانان زیاد مشتاق خدمت سربازی نبودند و دولت مهندس بازرگان هم خدمت سربازی را 14ماه اعلام و بسیاری از سربازان در حال خدمت در پادگانها پایان خدمت و ترخیص شدند و به همین دلیل پادگانها خالی و حتی سرباز برای نگهبانی از پادگان نداشتند.در ضمن ازادی های سیاسی در کشور خیلی بالا بود و بدون اغراق سال ۵٨ یکی از ازادترین سالهای کشورمان در طول تاریخ بود و روزنامه ها و مجلات بیشماری ازادانه چاپ و پخش می شدند و هیچگونه سانسوری اعمال نمی شد و احزاب و گروهای سیاسی و دستجات از هر دین و ایین و مذهب و فکر و اندیشه ای براحتی و ازادانه فعالیت و در مدرسه ، دانشگاه ، مسجد ، کوچه و خیابان بازار مباحثه و مناظره داغ بود . از گزینش در دانشگاها و ادارات خبری نبود ، البته هییتهای پاکسازی در ادارات مستقر و وابستگان به رژیم سابق را از ادارات دولتی تصفیه میکردند.کتاب خوانی که با شروع انقلاب رواج یافته بود، رونق بسیاری گرفت.جوانان اعم از دانشجو و یا دیپلمه های اماده کنکور هر کدام گرایش خاصی داشتند و در حزب و گروهی فعالیت میکردند و گروهای چپ اکثرا ارتش را قبول نداشتند و طرفداران و هواداران مجاهدین هم به تبعیت از سرانشان که خواستار انحلال ارتش بودند انها هم ارتش را قبول نداشتند و خدمت سربازی نمی رفتند.در بعضی از استانهای مرزی هم احزاب مسلح تاسیس و با رویکرد ناسیونالیستی وبا کمک مالی قومیتهای ان سوی مرز و دولتهای خارجی با هدف استقلال خواهی و تجزیه طلبی به عضو گیری از میان جوانان و سایر گروهای مردمی پرداختند و جوانانشان را از رفتن به خدمت سربازی باز میداشتند.بنابراین عده کمی به خدمت می رفتند و ارتش هم بلحاظ بودجه و امکانات شدیدا در مضیقه بودند و به همین خاطر طول دوره اموزشی را کوتاه و از سه ماه به ۴۵ روز تقلیل دادند.
+ به پرشین بلاگ خوش آمدید
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com

